محمد ماکویی- طنزپرداز: اوضاع و احوال مردم به‌ویژه از نظر اقتصادی و اجتماعی اصلا خوب نیست. گرانی‌ها بیداد می‌کنند، تورم امان مردم را بریده است، کلاهبرداران زیاد هستند و هر کدام به‌شیوه‌ای دست در جیب مردم دارند.
دور از جان همه کاسبان شریف و عزیز، برای بعضی‌ مغازه‌دارها اصلا مهم نیست که جنس تاریخ مصرف گذشته دست مشتری بدهند (مگر این که خود مشتری حواسش باشد و آن کالا را نخرد)، برخی تعمیرکارها  ابایی ندارند قطعه معیوب روی اتومبیل بیندازد و پول قطعه سالم از مالک ماشین بگیرند و بسیاری موارد دیگر! هر کس هم انگشت اتهام سوی دیگری دراز کرده‌است: یکی مردم را مقصر می‌داند و دیگری مسئولان را.
گروه اول بر این عقیده هستند که حاکمیت که فرمان کلاهبرداری صادر نکرده و اگر مردم کلاه هم را برمی‌دارند یا کلاه سر هم می‌گذارند، تقصیر خودشان است. در ادامه هم به کسانی اشاره می‌کنند که وضع مالی خوبی دارند و فشار اقتصادی هم به گلو و کمرشان وارد نشده، ولی باز هم دنبال کلاهبرداری از هموطنانشان هستند و در مقابل هستند آدم‌های پاک‌دستی که کک توی جیبشان نقاره می‌زند و به‌سختی روزگار می‌گذرانند، ولی با این حال جز نان حلال به زن و فرزند نمی‌دهند.
این عده می‌گویند که اگر فرد تربیت خانوادگی رو به راهی داشته‌باشد، آدم حسابی بار می‌آید و ساختار نادرست حکومت و جامعه، در صورت خواستن هم نمی‌تواند او را وارد راه ناراست کند (شبیه همان داستان معروف که می‌گوید دختر اگر سالم باشد توی یک فوج قزاق می‌رود و سالم بر می‌گردد!).
سوی دیگر، عده‌ای هستند که تربیت و آموزش مردم را از وظایف حکومت‌ها می‌دانند و معتقد هستند که مردم بد بار آمده‌اند که بد شده‌اند! آنها به داستان امیرکبیر اشاره می‌کنند که وقتی مایه‌کوبی را اجباری کرد و با این حال دو کودک در اثر فرارکردن از مایه‌کوبی اجباری درگذشتند، انگشت اتهام سوی خود گرفت و گفت که اگر خانواده‌های این دو کودک، آگاهی کامل را کسب نکردند و به‌دلیل ناآگاهی، فرزندان دلبند خود را راهی گورستان کردند؛ جز حکومت مقصر نیست.
من از شمار دومین گروه هستم و فکر می‌کنم اگر شما هم مانند من دو داستان آموزنده زیر را کنار هم بگذارید در زمره گروه دوم خواهید بود.
داستان اول: مردی وارد مطب دکتر شد و در صف انتظار نشست. لای در باز بود و متوجه شد که بازرسی که برای کنترل فعالیت اطبا داخل مطب‌ها می‌شود، پول از «پزشک قلابی» می‌گیرد و از مطب خارج می‌شود.
او نزدیک «بازرس» رفت و ضمن ایراد گرفتن از کار او متذکر شد که درست نیست بازرس از دکتر قلابی پول بگیرد و او را لو ندهد. بازرس صادقانه گفت که او اجازه این کار را ندارد؛ زیرا او هم «بازرس قلابی» است و کارش این هست که دکترهای قلابی را سر کیسه کند. بازرس قلابی به بیمار گفت که با این وجود او می‌تواند به نظام پزشکی اطلاع داده و مانع از ادامه فعالیت پزشک قلابی شود. بیمار هم صادقانه اعتراف کرد که او هم مریض واقعی نیست و فقط آمده چند روزی مرخصی استعلاجی بگیرد تا خطای چند روزی که بی‌دلیل موجه از سر کار غیبت کرده است را پاک کند! پس این رشته سر دراز دارد...
داستان دوم: یک آلمانی و یک ایرانی درباره نحوه گذران زندگی و امرار معاش مردم کشور خود صحبت می‌کردند. آلمانی گفت: در کشور ما هرکس در ماه به‌طور متوسط ۴۰۰۰ یورو درآمد دارد. میانگین هزینه‌های ماهانه زندگی در این کشور حدود ۲۵۰۰ یورو است و دولت به هر فرد آلمانی اجازه داده که مازاد درآمد را هر جور دوست دارد خرج کند!
ایرانی گفت: در کشور ما هر کس به‌طور متوسط ۲۰ میلیون تومان حقوق خالص دریافتی می‌گیرد، اما هزینه‌های ماهانه او حدود ۳۰میلیون تومان است. دولت به هر ایرانی اجازه داده است که کسری در آمد خود را هر جور صلاح می‌داند جفت و جور کند!
با این حساب؛ آدم‌های داستان اول همان آدم‌های داستان دوم هستند که از داستان دوم به داستان اول سُر خورده‌اند. شما نظر دیگری دارید؟

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی